پسر مهربون ما♥

بدون عنوان

پسر عزیز و کوچولو تو راستی راستی پسر ناز و مهربون مائی؟  من و بابائی ؟  باورم نمیشه هر بار نگات میکنم واقعا تعجب میکنم با دقت نگات میکنم شبیه بابایی  هستی ولی چشات شبیه منه این معجزه نیست؟  خدایا ازت ممنونم و اعتراف میکنم که باورم نمیشد که این معجزه همه زندگیم بشه  همه زندگی یعنی صبح و ظهر و شب  بدون تعطیلی بدون انتظار  همه مامانا اینطورین ،میدونم ولی اصلا کار کمی نیست  همه زندگی شاد و خوشبخت بزرگ شو   ...
17 آبان 1390

تقدیم به رایین عزیزم به مناسبت سالروز تولدش

   خدايا  روزها مي گذرد و من در پيچ و خم جاده هاي زندگي گيج و مبهوت گام برمي دارم من در اين خستگي تنها به كمك كورسويي از نور اميد تو گام بر مي دارم  من مي دانم كه چاره اي جز رفتن نيست و مي روم اما خدايا بدان تنها به اميد تو مي روم پس تنهايم نگذار ميدانم بنده ي غرق گناه توام اما هيهات از آن دل رحيم تو كه مرا تنها بگذارد ...     خداوندا به من کمک کن مادر خوبی برای  رایین عزیزم باشم سلام رایین عزیزم  عزیزم الان ساعت 1:10 دقیقه شبه و بابایی تازه ا ز سر کار  اومده . عزیز مامان الان تو خوابی و احتمالا داری خواب فرشته ها و دریا و تمام زی...
15 آبان 1390

تولد پسرناز و مهربونم

تولد یک سالگیت مبارک   ای روشنی گسترده ، ای زیبایی محض ، ای آسمان بی کران مهربانی،   کلامی می آفرینم تا با تو سخن بگویم، امروز خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت، قلبها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت،سالروز زمینی شدنت مبارک        سلام رایین جان ،امروز  تو یک ساله میشی  عزیزم شاید الان متوجه نباشی این لحظه یا شاید این  روز  چقدر زیباست . عزیزم یک سال پیش 6 آبان مامان ،بابایی ،خاله فرزان و عمه مهرنوش رفتیم بیمارستان و ساعت 9:10 دقیقه صبح  تو وارد دنیای ما شدی  و به زندگی ما نور تازه و ر...
6 آبان 1390

چهار روز تا تولد جوجویه مهربون

نگاهت را قاب می گیرم. در پس آن لبخند. که به من. شور و نشاط زندگی می بخشد.     چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! تولدت مبارک ...
2 آبان 1390

تقدیم به مادرم ♥♥♥♥♥

تقدیم به مادرم  اگر 4 تکه نان خوشمزه باشد و شما 5 نفر باشید، کسی که میل ندارد مادر است  وقتی اسم مادرمی یاد وقتی برمیگردم و به گذشته نگاه میکنم  اشک تو چشام جمع میشه مثل حالا نمی تونم حرف بزنم  و  براش بنویسم فقط میتونم بگم دوست دارم   ...
29 مهر 1390