خانم دکتر مهربون
جمعه عصر احساس کردم حالم خوب نیست .
همش از بینیم آب می یومد . شنبه صبح بابا و ماما من وبردن دکتر قرار بود بریم پیش دکتر جدید آخه آقا دکترم مطبشو عوض کرده 
میترسیدم نکنه بد اخلاق باشه نکنه دوسم نداشته باشه نکنه بهم آمپول بده ![]()
شنبه مامانی و بابایی بردنم دکتر وای خدای من چه خانم دکتر مهربونی من و بغل کرد بهم خندید به مامان بابا بازی های خوب یاد داد تا با من بازی کنن .
تازه بهم شربت خوشمزه داد.تصمیم گرفتم بهش بگم خاله لیدا![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خانم دکتر مهربون
