پسر مهربون ما♥

عید 1392

امسال عید هم اومد و رفت امسال آقا رایین سال تحویل  شمال بود .اولین بارش بود که دریا رو میدید. همه بودن خاله ویدا عمورضا - آیدا _ عزیز -دایی و زن دایی  چند روز بعد هم خاله فرزان-عمو حمید خاله پروین و..... خلاصه خیلی خوش گذشت بیچاره آیدا هر جا میرفت رایین دنبالش                           ...
29 فروردين 1392

کارهای جدید آقا رایین

  رایین عزیزم ماشالله دیگه آقا شدی . به لطف مامان جون ، چند ماهی هست دیگه پوشک نمیشی شعر یه توپ دارم و آقا خرگوشه رو  یاد گرفتی .هر کی بگه سرمدرد میکنه بهش میگی دوا بیارم بریم دکتر. وقتی ازت بپرسیم بزرگ شدی میخوای چی کاره شی میگی دوهتر .امیدوارم همین طور هم بشه جو جوی من. ...
29 دی 1391

شرمنده آقا!!!!!

من شرمنده پسر ناز منگولم شدم اونقدر درگیر کار شدم که وقت نکردم وبلاگشو به روز  کنم البته تقصیر خودشم هست اونقدر شلوغی میکنه که ....  یعنی قشنگ از دیوار راست میره بالا   البته بیشتر  دلم واسه ما مانم میسوزه ....               ...
16 دی 1391

تولد دو سالگی

تولددوسالگیت مبارک   ای روشنی گسترده ، ای زیبایی محض ، ای آسمان بی کران مهربانی،   کلامی می آفرینم تا با تو سخن بگویم، امروز خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت، قلبها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت،سالروز زمینی شدنت مبارک       سلام رایین جان ،امروز  تو دو ساله میشی  عزیزم شاید الان متوجه نباشی این لحظه یا شاید این  روز  چقدر زیباست . عزیزم دو سال پیش 6 آبان مامان ،بابایی ،خاله فرزان و عمه مهرنوش رفتیم بیمارستان و ساعت 9:10 دقیقه صبح  تو وارد دنیای ما شدی  و به زندگی ما نور تازه و رنگ و بوی عشق و ...
6 آبان 1391

بدون عنوان

رایین ماما از اول مهر رفت مهد کودک عزیزکم صبح که صداش میکنم سریع بلند میشه  دلم میسوزه ولی چکار کنم .... خدا رو شکر مهد و بچه ها رو دوست داره  وگرنه  غصه می خوردیم  رایین ماما   ممنونم که همیشه هوای ما رو داری . دوست دارم . کلمات جدید آقا رایین: تخم مرغ: غومو وغومو قا ♥ بستی:باماسین ♥ خاله: حاله ♥ سیب:بیسب♥ عاشقتم جوجو  ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ وای تا تولد 31 روز مونده    نگرانم       ...
11 مهر 1391

روزت مبارک بابایی جونم ♥♥♥

  پشتم به تو گرم است.نمیدانم اگر نبودی زبانم چطور میچرخید,صدایت نزنم! راستش را بخواهی,گاهی حتی وقتی با تو کاری ندارم,برای دل خودم صدایت میزنم,بابا! آنقدر با دستهایت انس گرفته ام که گاهی دلم لک میزند دستانم را بگیری. هر بار دستانم را میگیری خیالم راحت میشود,میدانم که هوایم را داری و من میان ازدحام غریبی,گم نمیشوم و تو هیچ وقت دستم را رها نمیکنی...     بابایی عزیزم خسته نباشی شبها که می یای خونه من خوابم ،حواسم هست می ییای آروم منو میبوسی تا مبادا بیدار بشم.وقتی هم مییای و من بیدارم اونقد باهام بازی میکنی  که من دیگه خسته میشم. بابایی میدونم ماما بهم گفته که کارت خیلی سخته ،من و ببخش ...
17 شهريور 1391

آقا رایین در سفر به گرگان ........

7 فروردین عروسی دوست مامان بود که ازدواج کردهو برای همیشه رفت گرگان زندگی کنه. من و مامان و بابایی با هم رفتیم گرگان تا هم بریم عروسی خاله راشین هم از تعطیلات استفاده کنیم . خیلی خوش گذشت  یه شب تو گرگان موندیم بعد رفتیم بندر ترکمن ،بندر گز و بعد اومدیم تهران   ...
20 فروردين 1391